شماره یک – با آقای دول به دست (شخصیت ذکر شده در پست قبل) رفتیم خرید عید....به محض اینکه پولمون ته کشید ... تشنمون شد....اونطرف خیابون یه کانتینر اهداء خون بود ....پیشنهاد دادم بریم خون بدیم ...چون آخرش یه ساندیس میدهند.....
ولی آقای دول به دست مخالفت شدید کرد وبا حالت روحانی حدیثی فرمود:" هر چهل لقمه غذا تبدیل به یک قطره خون میشود و هر چهل قطره خون تبدیل به یک قطره منی میشود .... من عمرا یک قطره آبم رو دور بریزم..."
شماره دو-
آقای دول به دست : چرا بازو و لپم را میخوری ؟ برو سراغ اصل مطلب....
دوست دختر وسواسی: اه...بدم میاد ... حالم بهم میخوره...
آقای دول به دست : اشتباهت همینه دیگه .. و با حالت روحانی گفت: " تمیزترین عضو یه پسر مجرد همانا دول او میباشد ....چون حداقل روزی یک بار با شدت و حدّت با صابون شسته میشود "
شماره سه – میخواستم از روی جوب بپرم ....جوبش خیلی عمیق و عریض به نظرم اومد....همین طور که داشتم با خودم محاسبات ریاضیم رومیکردم .....که خودم رو با چه سرعتی پرت کنم ...یه پیرمرد نود و اندی ساله ..... از اون طرف جوب صدام کرد....."دخترم بیا این عصای منو بگیر از جوب بپر" ....بنده هم با کمال میل عصاشو گرفتم.....و از جوب پریدم...و ازش تشکر کردم....
که یکهو آقای پیری با نیش باز ازم پرسید : " خوب دخترجون ..دستی چند میگیری؟".....
مغزم داغ کرد ..فی البداحه ترین جواب مغزم این بود .....دیگه شب عیده ....ما هم خرج داریم...قیمت ک*س ننه جانت حساب ..کن ..ولی از اونجا که من اصلا به حرف مغزم گوش نمیدم .....دنبال یه جواب دیگه گشتم ....خواستم بهش بگم..مرتیکه ..تو پات لب گوره ...خجالت بکش ..حرف دهنت رو بفهم..بیشعور ..بی تربیت.......ولی دیدم این جواب هم خوب نیست ....که چی ....یکی ببینه من دارم این حرفها رو به این پیرمرده میزنم....میگه این پیری که کاری نمیتونه بکنه ...حکما دختره کرم داره ......رفتم سراغ فکر بعدی .....گفتم بهش میگم بچه کونی .....دیدم اصلا فحشش ربط نداره به موضوع ...بعدشم ...خیلی بیتربیتیه .....
البته کل این پروسس هجوم افکار یک میکرو ثانیه طول کشید .....و من هیچی به به آقاهه نگفتم ...میخواستم راهمو بکشم و برم ..
ولی نفهمیدم ...چی شد ...که عصای آقاهه رو از زیر دستش کشیدم.....و پرت کردم توی جوب پر آب.....و رفتم اون طرف خیابون....آقا پیره هم داد میزد ... دختره بی پدرو مادر و ....و فلان بهمان و اینا .....ولی من داشتم فکر میکردم ....کدوم قسمت از اعضا و جوارحم دستور این کارو داد ...مغزم که نبود ...دلم که نبود ...تخمم هم که مسلما نبود.....فکر کنم کار، کار شیطون بود .....حتما رفته بود زیر پوستم.....
شماره چهار- از توی اتوبان که میرفتم.... دیدم کنار اتوبان یک نفر با طناب خودش رو دار زده... چند بار پلک زدم و سعی کردم با دقت ببینم... تابلوی "از سرعت خود بکاهید " را به شکل مرده دیدم ..... یک کم جلوترروی تابلوی ورودی چمران جسد یکی رو انداخته بودند.... رفتم جلوتر ..پلاستیک مشکی که کف اتوبان افتاده بود و با رد شدن هر ماشین این طرف اونطرف میشد.... رو به شکل کله یه آدم دیدم ...
لعنت به این قوم مغول ...هر وقت کتاب راجع به مغول جماعت میخونم ...تا یک هفته توی کل خوابهام پر میشه از بوی گند نعش مرده....
شماره پنج - یه مانتو خریدم که کمی تنگ بود ....رفتم شلوار بخرم .....یک سایز بزرگتر برداشتم ...
مغزم به طرز احمقانه ای اینجوری استنتاج میکرد .....چون مانتو برایت تنگ است به جای اینکه جای دکمه هایش رو عوض کنی .....شلوار بزرگتر بخر .....این تنگی به اون گشادی در......حالاهر دو اندازه ات میشود
شماره شش - هیچ دوستی پیدا نکردم که بتونه بهم بگه موهام رو چه رنگی کنم ....
شماره هفت- خداوندا از دست مادرم پناه میبرم به شیطان رجیم و از دست شیطان رجیم پناه میبرم به تو..... اومدم توی خونه .....دیدم بهترین تیشرتم ....روی سرامیکه و سیاه شده.....و دادم رفت بالا ...آخه مامانی جون ..چرا لباس منو اینجوری کردی......مامان جون فرمودند.....تی شرتت کهنه شده بود....تازه خیلی بی خود بود.....رنگش هم زشت بود ..جنسش هم بد بود ....البته....وقتی نمدار باشه ...لک روی سرامیک رو خوب پاک میکنه ...خب بخاطر اینه که جنسش کاملا پنبه ایه .....این جور لباسها صد سال هم استفاده شوند کهنه نمیشند......راستی تی شرتت رو از کجا خریدی؟....به نظرت .....همین رنگ لیموئیش ...به منم میاد....
خداوندا بیا با همدیگه از دست مامانم پناه ببریم به شیطان رجیم....
شماره هشتم- به بابا جانم گفتم ...این چه وضعیه ...مامان سرهمه وسایلم میره و هر جور دخل وتصرفی که دلش بخواد در اموال شخصی من میکنه ......باباجان هم فرمودند ..."دختر جانم ....اگه کسی سر کوچه بهت متلک انداخت بیا به من بگو ....سرش رو برات میارم ولی راجع به مامانت ...جدی نگیر مامان جان از جوونی اخلاقش اینجوری بود ....حالا اخمت رو وا کن و بیا ورق بازی کنیم "
خداوندا... چرا هیچ جا ننوشتی از دست آدمهای خونسرد باید به کی پناه ببریم؟.....
|
+| نوشته شده توسط
جیمبولک در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
|